وقتی یک دختربچه دبستانی بازیگوش بودم مدتی حال مادرم بهم ریخت طوری که در ماههای پس ازآن چهره اش غمگین واندامش تکیده شده بود.شادابی،شوخ طبعی ومهربانی گذشته را نداشت.وقتی ازمدرسه برمی گشتم نگاه سردی داشت وبا صدای رنجورخودفقط یک جمله بیش نمی گفت
-آمدی!؟برولباساتوعوض کن دخترم
کارش مدام یک جا نشستن وبا تسبیح ذکرگفتن بود.یکبار از روی لجبازی تسبیحش را پنهان کردم تاشایدکمی بیشتر من را ببینداما بی فایده بودحتی باردیگر از روی عصبانیت تسبیح رامقابلش پاره کردم اما به جزچند قطره اشک که روی گونه هایش نشست واکنشی نداشت هرچندآنی دلم به حالش سوخت وتمام تسبیح را یک به یک نخ کردم. در روزهای پس از آن رفته رفته نسبت به او دل سرد شدم.دوست داشتم هر جای دیگری به جز کنار او باشم.یک روزکه عمه ام برای احوال پرسی به دیدن مادر آمده بود موقع رفتن از پدر اجازه خواست که شب رادرکناراو باشم تا هوای سرم عوض شودخوشحال کیف مدرسه ام را آماده کردم وهمراه عمه ام بی اعتنا به مادر ازخانه بیرون زدم.شب، هنگام خواب کمی دلم گرفت اما خودم را از نبودن کنار مادر دلداری دادم.صبح ،بعد از خوردن چاشت عمه ام مرا بوسید وتا درگاه بدرقه ام کرد .آنجا بیرون درگاه کفشم را در میان چندجفت کفش دیدم .خشکم زد .کم کم بغض به گلویم نشست وگریه ام گرفت.کیفم ازلابلای انگشتانم جداشد وبه زمین افتاد .در این هنگام کفش هایم را برداشتم وبه تندی پای برهنه
برچسب:
نویسنده: النا مرادی
تاريخ: يکشنبه
1 بهمن
1396 ساعت: 20:49